تبليغاتX
در همین نزدیکی ها...

در همین نزدیکی ها...

شعر و نمایشنامه

۱:    تو را معجزتی است

        با نامت همراه

       که می خلد در تار و پود این تن خاکی.

       به پلک هایت سوگند  که مامن آرامش اند 

        من به نام تو آغاز می کنم...

۲:   چگونه صدایت کنم "دیگری"

       که ما را و تو را

       یک تن و روحیم در  دو لباس....  

 ۳:  من اینجایم

      و تو پشت پلک های من.

      زخمی شدن خوب نیست.

      باید برایت اسفند  کنار بگذارم....

۴:    به نگاهی مرا  دعوت نمیکنی

       تا خاطره ای شوم درمهتاب؟

       بی ماندن در آب چشمه 

        ماهی قرمزی نه...

        شاید که تنگ بلور چشمت جای من باشد....

۵:     تا نگاه مردی

       بکارتم را میدرد

       من ناگزیر کوران را در مردمکانم می نوازم.

       من  جنگجویی بی سپرم و تو سلحشوری بی سلاح

       تو به من نمی تازی

       از آن رو که مردی بی نطفه ای....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:14  توسط آرمان طیران  | 

می خواستم به تو شب بخیر بگویم...

ولی حالا که فکر می کنم می بینم که شب نیست.

شاید  می خواستم بیدارت کنم،

یا شاید هم بگویم دوستت دارم، اما مدتهاست فراموشت کرده ام

ولی حالا که خوب فکر می کنم می ...

 می بینمت... پس شب ......ولی حالا که شب نیست پس...

لابد دوستت دارم!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 4:28  توسط آرمان طیران  | 

بانو سلام:

اجازه میدهید که دوستتان داشته باشم؟

نه دیوانه نیستم،  اول اجازه می گیرم تا ...

اما چرا رو ترش می کنید؟

من فقط گاهی شما را لب طاقچه جا  گذاشته ام،

 یا کنار پا شویهء حوض وسط اتاق مادر بزرگم ...

 فرقی نمی کند

حالا که  جسته ام شما را.

تنت سلامت باشد،

 چشم زخم خریده ام برایتان، آخر چشم های من شور است...

 حالا اجازه میدهید که دوستتان داشته باشم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 6:8  توسط آرمان طیران  | 

 از همگی عذر می خواهم.این مگسها نمی گذارند آرام بمانم:

خدمت حضرت ج.ا. معروض می دارم: کسی که به ما نر...ده بود، کلاغ ک...ن دریده بود.اما بعد:

ریشه تاتر بنده مثل اکثر تاتری های عاقبت به خیر هم سن و سال شیرازی ام، به آقای علی ثابت (که انشااله معرف حضورتان بوده باشند ) و به سال۱۳۷۰برمی گردد.باری، بخدا نمایشنامه هم نوشته ام که  اگر از احوالات انها هم  جویا با شید می توانید مثلا  به دبیر خانه جشنواره تاتر دانشگاهی(با فکر کنم ۱۴ عنوان نمایشنامه طی سالهای ۱۳۸۱ تا۱۳۸۶) ،نیز  به دبیر خانه مرکز هنر های نمایشی و همچنین حوزه هنری(با ۴- ۵ نمایشنامه)سرکی بکشید. اما چرا  انها را در وبلاگم نمیگذارم  برای اینکه مبادا بعد تر  به دوستانم بر چسب تهمت الهام گرفتن از نمایشنامه هایم را نزنم ، چون پس از چندی  ، آنگونه که در این مرز وبوم رایج است، خودم به کج فهمی ودزدی محکوم میشوم!!!. در ادامه باید عرض کنم که بله، بنده بابت نمایشنامه نویسی جایزه هم گرفتم ،آخرینش هم  همین چند وقت پیش و  از پنجمین جشنواره ملی ادبیات نمایشی تاتر رضوی بود که خیلی با حال بود   .................................  استاد گرانقدر،عزیز، به خدا خجالت کشیدم وقتی نوشته ات را در وبلاگم دیدم .حضرت، بنده از افتخاراتم بر عکس شما ،حضور  نشسته و دو زانو  در محضر اساتیدی است که شما و رفقایت ارزوی به خواب دیدن انها  را دارید و البته  تمام فعالیت بنده  هم طی این چند سال ،صرفا تمرین و سیاه مشق بوده است.امیدوارم متوجه لحن طنز  کلامم شده باشی تاجدی نگرفتن شما حضرات را منعکس کرده باشم، و در آخر تنها یک جمله:...ان یک دانه ارزن هم تو باش.....  بیش از این مسدع اوقات نمی شوم.                                   یا حق.                                                             آرمان طیران

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 5:36  توسط آرمان طیران  | 

مدتهاست که دیگر 

کثرت جاده ها

خمیازه های قدمهایم راچاره نمیکند.

کف کفشهایم

لب دوخته اند  بر تک تک  بوسه های آسفالت خیابانها.

 آخر سنگریزه ها

 دندانهای عقلش را خرد  کرده اند،

... خون ،گل و باز خون.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:19  توسط آرمان طیران  | 

      سزاوار زیستن نیستند 

      مردمانی که.............

     بید لرزان منم  و گل سرخ تو

     و باغبان باغش را  گم کرده بود

     که هرزه های علف 

     پیچید به تار و پود ما

     ما به قتل رسیدیم...

     بیچاره ما 

      که پاییز را نفس نکشیدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:19  توسط آرمان طیران  | 

به "باران "فکر کن که ببارد،

 که دلتنگی 

نه چیزی کوچک که بینهایتی بزرگ است.

به "ماه "فکر کن که بتابد،

 که دلتنگی

 نه چیزی کوچک که بینهایتی ازلی است.

به زمین ،به نور ،.....................فکر کن،

 که شادی ...

حکایتی دیگر است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:2  توسط آرمان طیران  | 

شاد نیستم.

از حسرت" بی دریغ خوب بودن"

در تمنایم.

شما حضرت دوست

"اندازه"  قلبم را به یاد ندارید؟

گمانم جایی میان "خواستن "ُُُ، گم...

بگذریم.

برای رفع این مصیبت

یک استکان چای  تعارفم نمی کنید؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 11:48  توسط آرمان طیران  | 

حالابا  بغض دستهای خالی ام

و اشکهای بی دلیل خاطره ها 

درد می کشم

 تا رستن سکوتی تازه را مزه کنم.

گاهی بی دلیل  لبخندی

گاهی بی دلیل دلشوره ای ...

مرا به یاد تو می اندازد.

و بی دلیل نیست صدایم را نمی شنوی!

واژه های من" گنگ" زاییده می شوند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 14:28  توسط آرمان طیران  | 

...زمان درد  می کشد.

اذر ، ماه اخر پاییز است و انقباض تولد، ترانه می خواند.

 به رویشی دیگر

هجوم خواهم برد

و زمستان شروع خواهد شد و باز روز از نو

که تا کجای دوباره 

 پی از پی ،به روزها،ماه ها،سالها... بیاویزم؟

نه... دیگر دیر شده است:

باید کاری کرد...

باید رفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:46  توسط آرمان طیران  |